|
یک دختر نازنین خاطرات من و داداشم
| ||
|
سلام ادامش خلاصه ما دو تا تو سفر هم همدیگرو راحت نمی ذاشتیم راستشو بخواید مامان بابامونم راحت نمی ذاشتیم به عنوان مثال رفته بودیم نقش رستم این قدر نق زد که از وسط راه بر گشتیم اما کاش فقط این بود وقتی به هتل بر می گشتیم می گفت نازنین چرا نمی ریم بیرون اما داداش داشتن هم خوبی ها وبدی های خاص خودش روداره دیگه یک بار داشت توی پارک بازی می کرد افتاد و خورد زمین این قدر دلم براش سوخت ولی وقتی برگشتیم هتل پاش که بهتر شد باز دوباره شد همون داداشی شر خودم ولی من داداشی خودمو همین جوریشم که هست خیلی دوست دارم به امید دیدار
[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ۳:٤٩ ب.ظ ] [ نازنین ]
سلام عمو آیدین. خیلی وقته به وبلاگم سر نزدم . خیییلی زیاد برام پیام گذاشتید . گفتم بی وفا نباشم و یه یادی هم از شما کنم . مطمئن باشید که اگه الان شما هم یک وبلاگ داشتید این قدر براتون نظر می دادم که دیگه جا برای نظرات دیگران نداشتید باز هم به من سر بزنین حتما خداحافظ [ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ۸:٤٠ ب.ظ ] [ نازنین ]
خب خب خب من امدم امدم تا از سر فرصت درباره ی سختی ها ناراحتی ها و یا خوش حالی و شادی ها براتون بگم . من تصمیم گرفتم از این به بعد هر روز بیام سراغ وبلاگم و همیشه توش بنویسم . من یک برادر دارم که درسته از من کوچک تره اما..... فقط باید بیاید و ببینید کاری نیست که این بچه انجام نده نه به حرف زدن هاش نه به کتک زدن هاش . وقتی با تلفن حرف میزنه ادم دوست داره اون رو بخوره ولی وقتی میزنه اخ ادم دوست داره سفففففت گازش بگیره . نمونه ی چند تا از فضولی های امیرمون سفری کردیم به شیراز. رفتیم هتل .شبو به خوبی وخوشی گذروندیم . فردا ظهر بعد از ناهار من و امیر حسین روی مبل توی اتاق نشسته بودیم و داشتیم تلوزیون تماشا می کردیم . امیر حسین روی مبل لم داده بود و پاهاشو به میز تکیه کرده بود و غرق تماشا شده بود. ویک دفعه یک صدای وحشتناکی امد . بابام که خواب بود از جاش پرید و نیم متر رفت تو هوا. مامانم داشت لباسم رو اتو میکرد .تا صدارو شنید هول کرد و سریعا خودش رو به پیشمون رسوند بگین چی شده بود ؟ اقا امیر حسین پاشو به شیشه ی میز فشار داده بود و شیشه ی میز افتاده بود توی خود میز و خورد و خمیر شده بود . خوب این یکیش بود از کتک زدن هاش بگم . تو سفرم هم دیگر رو راحت نمیذاریم . یک دقیقه فقط یک دقیقه مامانم رفت تا مسواک بزنه وقتی برگشت ما دوتا مثل تام وجری داشتیم با هم کشتی می گرفتیم.
ادامه دارد.... [ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ۸:۱٤ ب.ظ ] [ نازنین ]
سلام من برگشتم خیلی وقت شده به وبلاگ خودم سرنزدم اولین پیام که توی وبلاگم نوشتم درباره ی قبول شدن در کلاس اولم بود وقتی می گم خیلی وقت شده چیزی ننوشتم باور کنین الان من امدم تا خبر قبولی در کلاس سومم رو بدم بگذریم بریم سراغ جریانات مسافرتمون همه تازه میرن مسافرت ولی ما مسافرتمون رو رفتیم یک مسافرت یک هفته ای به شیراز خوب دیگه زیاد صحبت نکنم هر هفته میام و مینویسم [ ۱۳٩٠/٤/٩ ] [ ۸:۱۸ ق.ظ ] [ نازنین ]
منم مثل مامانم مدتها توی وبلاگم ننوشتم یه بار اومدم و نوشتم همش پاک شد و دیگه حوصله نداشتم اونهمه رو دوباره بنویسم اما قول میدم بیام و باز هم توی وبلاگم بنویسم [ ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ٦:۱٩ ب.ظ ] [ نازنین ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||